اعتراض جنبش عدالتخواه به طرح دوباره بحث مذاکره با آمریکا

جنبش عدالتخواه دانشجویی پیرامون اظهارات اخیر رئیس جمور در مورد مذاکره با امریکا بیانیه صادر کرد.
متن کامل این بیانیه بدین شرح است:
“بعد از پيروزى انقلاب – الان، سى سال است – هيچ روزى نبوده است كه آمريكا نسبت به ملت ايران نيت خيرى داشته باشد؛ از كارهاى گذشته‏ى خودش عذرخواهى بكند؛ صادقانه دست از استكبار و طمع‏ورزى نسبت به ملت ايران بردارد. مسئله‏ى ما با آمريكا اين نيست كه حالا بر سر دو تا موضوع جهانى يا بين‏المللى يا منطقه‏اى با هم اختلاف نظر داريم، برويم بنشينيم با مذاكره حل كنيم. مسئله مثل مسئله‏ى مرگ و زندگى است؛ مسئله‏ هست و نيست است.” بيانات رهبر انقلاب در ديدار جمعى از دانش‏آموزان و دانشجويان در آستانه‏ى سالروز سيزده آبان 08/08/87

سفر سالانه جناب رئیس جمهور به نیویورک علاوه بر آنکه دارای نکات ارزنده ای بود، متاسفانه موضع گیری های خام و ناپخته ای پیرامون سیاست خارجی کشور را در بر داشت، که دل هر مومن به انقلاب را به درد آورد. سخنانی که به هیچ وجه با تاریخ و منش پر شکوه انقلاب اسلامی، قرابت نداشته است.

جنبش عدالتخواه دانشجویی ضمن دفاع از مواضع عدالت طلبانه در خصوص ضرورت اصلاح ساختار نا عادلانه سازمان ملل، در دیدار جمعی از دانشجویان و اساتید دانشگاههای آمریکا، نسبت به مواضع جناب رئیس جمهور در خصوص ضرورت مذاکره با آمریکا، احساس شرم می کند.

جنبش عدالتخواه دانشجویی بنا به آموزه های مکتب حضرت روح الله کبیر، و رهبر معظم انقلاب( ارواحنا له الفدا ) و همچنین درک شرایط داخلی، منطقه ای و جهانی همچون بیداری اسلامی، جنبش ضد سرمایه داری، مسائل سوریه و … طرح اینگونه مباحث نسنجیده را در تضاد با استراتژی عزت، حکمت و مصلحت می داند و لفاظی پیرامون این امور را هم به شدّت محکوم می کند.

چه امروز و چه در آینده، هر کس که بخواهد با سوءاستفاده از فضای تحریم ها علیه ملت ایران، زمینه را برای هم آغوشی با دولت آمریکا و مذاکره یا شیطان بزرگ فراهم کند، باید بداند که با واکنش صریح جنبش دانشجویی حزب الله مواجه خواهد شد و باید باور کند که همانند آنانی که در گذشته از این مواضع نسنجیده گرفتند، از چشم ملّت خواهند افتاد.

به راستی پاسخ سردمداران جبهه کفر و استکبار به دعوت مذاکره جناب رئیس جمهور چه بود؟ آیا پاسخ جز خارج شدن گروهک منافقین از لیست گروههای تروریستی بود؟ ما کی باید باور کنیم که هرچه در برابر طاغوت نرم تر گردیم، طاغوت در برابر ما سختگیرتر خواهد شد؟

“اگر جمهورى اسلامى با امريكا پشت ميز مذاكره بنشيند، آمريكايي ها خيالشان از اين جهت راحت مى‌شود؛ به هرجايى در دنيا مى‌گويند: شما براى چه تلاش مى‌كنيد؟ شما كه مثل ايران نخواهيد شد، به پاى ايران كه نخواهيد رسيد! هر چه بشويد، يك ملت و يك نظام و آن شكوه و شجاعت را كه پيدا نخواهيد كرد؛ آنها هم بالاخره مجبور شدند و اين‌جا پاى ميز مذاكره آمدند؛ شما ديگر چه مى‌گوييد؟! يعنى با تسليم ملت ايران و نظام جمهورى اسلامى ايران به نشستن پاى ميز مذاكره با امريكا، خيال امريكا از بسيارى از اين مبارزات دنياى اسلام آسوده خواهد شد.” بیانات رهبر انقلاب در خطبه‌های نمازجمعه26/10/76

ما از این بابت نگران نیستیم که دولت یا هر مقام دیگری بتواند ذلّت مذاکره با آمریکا را به ما تحمیل کند. چرا که قدرت این کار را ندارند، همانطور که پیشینیان نداشتند و اینکه سیاست های کلان نظام را پیرامون مذاکره با آمریکا رهبر معظم انقلاب مشخص می کنند، که ملّت به ایشان اتکا کرده اند. ما نگران قضاوتی هستیم که آیندگان و تاریخ از مطرح کنندگان اینگونه پیشنهادها خواهند کرد.

“مذاكره بايد از موضع قدرت و قوّت باشد. كسانى كه در شرايط تهديد به فكر مذاكره مى‌افتند، ضعف خودشان را با صداى بلند اعلام مى‌كنند. اين حركتِ بسيار غلطى است. امام بالاتر از مذاكره را گفتند، فرمودند: اگر امريكا آدم شود، ما با او رابطه هم برقرار مى‌كنيم؛ يعنى اگر از خوى استكبارى دست بردارد؛ مانند يك طرف برابر، و نخواهد اهداف خودش را در داخل ايران تعقيب كند، در آن صورت او هم مثل بقيه دولتها خواهد بود.” بيانات رهبر انقلاب در ديدار كارگزاران نظام 27/12/1380

به راستی چگونه با کشوری پشت میز مذاکره بنشینیم که چنگالش به خون برادران و خواهرانمان در فلسطین، بحرین و سوریه آغشته است؟
امید است که دولت محترم در یک سال پایانی عمر خویش سیاست داخلی و خارجی کشور اسلامی مان را به نحوی معرفی نکند که خاطره تلخی از ایشان بر اذهان دلسوزان انقلاب بر جای بگذارد.

وسلام علی من اتبع الهدی

انقلاب بحرين، در خطر واقع‌گرايان!

علی کمیلی- وبلاگ آرمانخواهی:

سیر عملکرد آل خلیفه در سده اخیر نابخشودنی است. خصوصاً در ده سال اخیر یعنی از اصلاحات روز ۱۴ فوریه سال ۲۰۰۱ (موسوم به همبستگی ملی) که در سال ۲۰۰۲ با تصویب قانون اساسی، بکلی نقض گردید! این تجربه ده ساله به وضوح نشان داده که سرکوب مردم بحرین که اکثریت آن ها شیعه هستند فقط و فقط بخاطر منافع عربستان و آمریکا صورت می گیرد و گرنه حداقل آنچه باید تا امروز به مردم بحرین داده می شد، تغییر قانون اساسی و مدلی مثل «پادشاهی مشروطه» – که از مطالبات بخشی از مردم است- بود ولی همه می دانیم که عدم انجام این اقدام بخاطر ترس از روی کار آمدن شیعیان و تغییر اوضاع در منطقه خلیج است!

پس از انقلاب دهه نود که همچون امروز، ده ها زندانی، کشته و مجروح بر جای گذاشت، جریانی مسامحه گرا به این نتیجه رسید که از در اصلاح وارد مذاکره با حکومت شود و راه انقلابی را واگذارد! این ها سخت بودن انقلاب در بحرین را یکی از ادله خود می دانند و در یک منظر صرفاً واقع گرایانه درست هم می گویند چرا که امکان انقلاب مسلحانه به دلیل محیط جغرافیایی کوچک و مسطح، فروپاشی ساختار اداری با اعتصابات بدلیل کمبود جمعیت، فروپاشی ارتش بدلیل خارجی بودن اکثریت آنان و… تقریبا ممکن نیست!

ورود الوفاق به بازی سیاسی

اما در این مدت و خصوصا از زمانی که «الوفاق» وارد ساز و کار سیاسی شد و بدون همراهی سایر گروه های معارض در انتخابات شرکت کرد، این توهم که مردم نیز رأی و منظر انقلابی را رها کرده و بعبارتی خسته شد ه اند، شکل گرفت. عده ای به این باور قطعی رسیده بودند که مردم دیگر نمی خواهند وارد رویارویی با حکومت شوند تا اینکه انقلاب ۱۴ فوریه علیرغم نظر اصلاح طلبان که خود را صاحب اکثریت بحرین می دانستند شروع شد و در برخی روز ها تظاهرات گسترده مردمی به صد ها هزار نفر رسید!

این اتفاق، نشان داد که گروه های انقلابی معارض که تاکنون در فرآیند انتخابات و ساز و کار سیاسی نیز وارد نشده بودند و همواره خواستار تغییر رژیم سیاسی در بحرین بوده اند از بدنه مردمی خوبی برخوردارند و توان کشاندن مردم به خیابان ها را دارند تا جایی که در این کشور کوچک که بدلایل مذکور، انقلاب چنان سخت است، دولت و ارتش به هراس افتادند و عربستان مجبور به دخالت مستقیم خارجی شد!

پس از آن بود که روند سرکوب شدید و وحشیانه مردم انقلابی اعم از کودک و زن و جوان و دکتر و عالم و… شکل گرفت و نفرت بار ترین جنایات در زندانهای آل خلیفه رخ داد. حال، مجدداً اصلاح طلبان مجال آن را یافته بودند که تکرار کنند: «دیدید نمی شود!؟» و باز هم با وجود این همه جنایت، دم از گفتگو با حکومت بزنند و راهکارهای اصلاحی را مورد توجه قرار دهند!

اعتماد به آل خلیفه؛ کوبیدن بر طبل توخالی

تجربه این ده سال بوضوح نشان می دهد که نباید انتظار اصلاح واقعی در حکومت وابسته بحرین را داشت و کوبیدن بر طبل اصلاح دردی را دوا نمی کند.

البته در میانه این تحلیل، نباید فراموش کنیم که عربستان و آمریکا به یک اندازه دشمن گروه های مختلف موجود در بحرین اند و هیچ کدام را خودی نمی دانند چرا که اگر غیر این بود تا کنون کار را به آن ها واگذار کرده بودند ولی آنان می دانند که چه جریان انقلابی و چه اصلاح طلب هر دو برای منافع آنان در منطقه خطرناک اند.

در این شرایط، آنان که غریبانه هزینه انقلاب را می پردازند جوانان و مردم انقلابی و سران انقلاب بحرین اند که در بند یا تحت تعقیب رژیم خون ریز آل خلیفه اند! تعرض به علمای انقلابی و نوامیس بحرین، یکی از جنایاتی است که از هر چه بشود گذشت از این جرم نمی شود گذشت و کسی حق ندارد در مقابل این نقض آشکار حقوق بشر سکوت کند. اینک واقع نگری در ایجاد فشار جهانی در مساله حقوق بشر و نیز دموکراسی خواهی در بحرین به عنوان های راهبردهای خارجی و داخلی کمک به انقلاب بحرین است.

امروز، بیش از همیشه طرح حقوق زندانیان بحرین و حمایت از انقلابیون این کشور -که دیگر نه فقط با تیم های امنیتی آل خلیفه که با سرویسهای انگلیس و آمریکا دست به گریبان اند- اهمیت دارد چرا که مجدداً جمعی واقع گرا و اصلاح طلب، قصد می دان داری و سخنگویی یکطرفه از طرف مردمانی را دارند که سرکوب وحشیانه، نفس آنان را بریده است!

دعوا سر لحاف ملاّست

سلمان کدیور- وبلاگ خامنیسم:

برای کاریکاتور روزنامه شرق چه قائله که درست نکردند. روز اول که کاریکاتوررا دیدم به هیچ وجه ذهنم نرفت که دارد ارزش ها را به سخره می گیرد و …!چون در تصویر هیج عنصر ارزشی ای به کار گرفته نشده بود. نه چهره تصاویر شبیه جهره رزمنده های جنگ است نه لباس پوشیدن و حالت چهره و ادا و فیزیکشان به بسیجی ها می برد که می گویند شرق خواسته ارزش های دفاع مقدس را به سخره بگیرد. بنده نه روزنامه شرق می خوانم و نه اصلاح طلب شده ام و نه شانتاژهای سابق شرق را کتمان می کنم. امّا باید حق را گفت!

لابد اگر یک نفر یک تصویر بکشد از چند تا زن که دارند رخت می شورند، می گویند که تصویر قصد داشته خدمات زنان پشت جبهه را به سخره بگیرد.

برخی ساده لوح هم خوشحالند از این رویداد که به هر حال روزنامه اصلاح طلب است و باید بسته شود … و چه خوب اگر بساطش را تعطیل کنند … زهی خیال باطل که روزی نوبت آنها هم خواهد رسید!

بارها گفته ام که برخی دارند از قضایای فتنه همان استفاده ای را می کنند که امریکا از یازده سپتامبر کرد. تصویه حساب حزبی سازمانی، فتح سنگرهای رقیب به بهانه واهی.

همین جماعت اگر هین کاریکاتور را در کیهان می دیدند، که جماعتی از پشت سر هم دارند چشم بند به چشم هم می بندند، در می آیند می گویند که ” به به عجب کاریکاتوری زده کیهان! … کاریکاتور می خواهد بگوید که جریان انحرافی دارد جلوی بصیرت توده ها را می گیرد … “

اگر کشنده این کاریکاتور مازیاربیژنی بود، همه برایش سوت می زدند و می گفتند که بیژن دارد به روشنفکرها طعنه می زند!

 دعوا سر لحاف ملّاست، نه ارزش های اسلام و ارزش های انقلاب. این ها همه سیاسی بازی یک مشت احزاب بی سر و ته است.

جلوگیری از الگو شدن امت اسلامی و ایجاد اختلاف بین مسلمین از اهداف اهانت به پیامبر

یادداشت عضو شورای مرکزی جنبش پیرامون اهانتهای صورت گرفته به ساحت پیامبر اسلام(ص) و واکنش مسلمین:

در روزهایی بسر می بریم که امت اسلام از اهانتی کینه توزانه به ساحت پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله و سلم) در بغضی پرالتهاب فرو رفته و پیاپی در هرگوشه ای از دنیا نفرت خود را از عاملان این اهانت فریاد می کند.

براستی که اهانتی اینچنین، جز انتقام جویی افراد معلوم الحال از حقانیت و برتری اسلام عزیز نبوده و حمایت های مستقیم و غیر مستقیم قدرتهای استکباری از اینگونه اقدامات، گواهی روشن از به گورسپرده شدن اخلاق و ادب در منطق غرب است. بانیان این گستاخی در حالیکه چنین جسارت هایی را نمادی از آزادی بیان دروغین خود می شمارند، چشمانشان را بر پریشان گویی های متناقض خویش در حمایت از آزادی بیان خودساخته ی غربی بسته اند.

برای اهانت هایی که در این ایام به ساحت بلند رسول اعظم(ص) میشود میتوان اهدافی پشت پرده متصور شد که در صورت عکس العمل درست مسلمین جهان دشمنان از آن اهداف ناکام خواهد ماند و آیه “شریفه یُریدونَ لِیُطفِئوا نورَ اللهِ بِأفواهِهِم و اللهُ مُتِمُّ نورِه وَ لو كَرِهَ الكافِرون”(صف/8) مصداق پیدا خواهد کرد.

  1. جلوگیری از تأثیر حرکت بیداری اسلامی بر تمدن بحران زده غرب: حرکت بیداری اسلامی که رهبر انقلاب پیشروی و تأثیرگذاری آن تا قلب اروپا را میطرح می کنند و خواسته یا ناخواسته باعث تغییر معادلات جهانی گشته است و سیستم ناعادلانه بین الملل دست ساخته صهیونیسم و سرمایه داری را دستخوش تغییرات کرده است باعث الگو شدن امت اسلامی در بین عموم مردم جهان خواهد شد. وكذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء علي الناس ويكون الرسول عليكم شهيدا (بقره/143). از نگاه اهانت کنندگان حرکت توهین به ساحت پیامبر اکرم(ص) منجر به واکنش مسلمانان خواهد شد. واکنش و اعتراضی که طبق یک محاسبه، حرکتی لازم است و مطمئنا سکوت در مقابل چنین مسائلی عواقبی نظیر تنزل جایگاه والای پیامبر نزد جوانان و نسلهای جدید مسلمانان و طبیعی جلوه دادن و گسترش چنین اهانتهایی خواهد شد. اما مطمئنا افراط در واکنش به این مسئله و خروج از دایره احکام الهی-که در مواردی نظیر کشتن افراد آمریکایی در کشورهای اسلامی صورت گرفت- منجر به تصویری نادرست از مسلمین در بین جامعه غربی و در واقع تأیید شدن محتوای فیلمها و کاریکاتورهای صورت گرفته خواهد شد و در نهایت از الگو شدن امت اسلامی و تأثیرات بیداری اسلامی خواهد کاست.
    حضرت آیت الله خامنه ای در نماز جمعه ای پس از فرمان حضرت امام خمینی(ره) در مورد ضرورت قتل سلمان رشدی ضمن تأکید بر ضرورت اجرای این فرمان توسط مسلمین ضرورت به درک واصل شدن سلمان رشدی میفرمایند: “به سفارتخانه‌ها نزدیک نشید، این رو بدونید که اگر شما از سیاست انگلیس یا سیاست آمریکا یا هرکی دیگه بدتون میاد راهش این نیست که یک عده‌ای برن بی محار از دیوار سفارتخونه برند بالا و به سفارتخونه نزدیک بشن. بنده دارم به شما پیش شما شهادت میدم که این کار قطعا و قطعا به ضرر اسلام و مسلمین و به ضرر جمهوری اسلامی است …… ممکنه حتی دشمن خودش این کار رو بکند ممکنه بعضی از عوامل نفوذی دشمن بیان و توی جمعیتی بیافتن، برسن به یک سفارتخونه ای از دیوار برن بالا یک وسیله‌ی آتشی بیاندازن یک جایی را بشکنن جایی را خراب کنن. بدونین که این کار قطعا بده و جرمه و به ضرره و اگر کسی آگاهانه این کار را بکنه این خیانته”(دقیقه 55 و 56 صوت لینک)
  2. ایجاد اختلاف بین جریانهای مختلف جهان اسلام و غلبه دادن جریانهای سلفی در این بین: چنین اهانتهایی و بروز اعتراضات گسترده زمینه این را فراهم میکند تا جریانهای افراطی متحجر ساماندهی امور را از دست جریانهای دیگر در جهان اسلام خارج کند. جریانی که علاوه با مشکلاتش با غرب، کینه شان از ایران و حزب الله و نیز کشورهایی نظیر سوریه  مشخص است. به نظر از یک طرف نباید گذاشت دفاع از شخصیت پیامبر اکرم که محور وحدت همه فرق اسلامی است بهانه ای شود برای فراموش شدن دشمنان اصلی و درگیر شدن در اختلافات مذهبی و لذاست که حضور همه جریانها سنی و شیعه و معتدل و افراطی و … با اختلافاتی که در بند قبلی نسبت به برخی تندرویهای صورت گرفته بحث شد الزامی می باشد ولی از طرف دیگر باید به این نکته نیز توجه داشت که تندرویهای گروههای ضد وحدت و تکفیری جهان اسلام موجب یارگیری آنها در این فضا نشود.
  3. خدشه دار کردن جایگاه مقدس پیامبر اکرم(ص) در بین مسلمانان و عموم مردم دنیا و نیز ایجاد درگیری اسلام با مسیحیت از اهداف دیگر نظام سلطه در توهین به پیامبر(ص) است که میتوان به آنها اشاره کرد.

در نهایت موج اعتراضها و فضای صورت گرفته در جهان اسلام میتواند فرصتی باشد برای وحدت مسلمین حول شخصیت پیامبر(ص) و شناخت دشمن اصلی که به دنبال نابودی کامل مسلمین است در مقابل دشمنی ها و عداوتهایی که همیشه از سمت این دشمن اصلی حمایت میشده و به عنوان دعوای اصلی-یعنی جنگ مستضعفین با مستکبرین- جا زده میشده است.

امت اسلام از یاد نخواهد برد که ما رهروان رسولی هستیم که بصیرت و کیاست را ملازم مؤمن می خواند. از پیامبر اسلام(ص) آموخته ایم که حتی در پاسخ به هتاکی ها، از اصول انسانی و اسلامی پا را فراتر نگذاشته و از هر حربه ای برای ابراز خشم برحق خود استفاده نکنیم. نگاهی از سر بصیرت به عمق این ماجرا، امتی را به وسعت یک و نیم میلیارد نفر به نمایش می گذارد که علی رغم اختلافات جزئی عقیدتی، قومی و یا سیاسی خود، در حمایت از حیثیتی مشترک یکصدا شده اند و با خشمی مقدس در برابر دشمنی بزرگ ایستاده اند؛ که براستی دستان توطئه افکنانه ی امریکا و صهیونیسم در این جسارت کثیف از هیچ دیده ای پنهان نیست.

غلیان احساسات ضدامریکایی و ضدصهیونیستی در سرتاسر جهان اسلام می تواند فرصتی باشد برآمده از تهدید مفروض دشمنان اسلام، که بایستی در مسیر عاقلانه و اسلام مدارانه هدایت شود. اینک که در برابر دشمنی مشترک و در حمایت از ناموس والای اسلام همصدا شده ایم، نگذاریم برخی اقدامات و موضع گیری های بی تدبیرانه، خللی در وحدت ایجاد شده از این فضا ایجاد کند و یا دستاویزی برای حمله های بعدی به ساحت اسلام و مسلمین باشد.

مهلک ترین آفت در فتنه ی کنونی، عدم رعایت اصول اسلامی در ابراز خشم و نفرت و بهانه سپردن به دست دشمن است. از سویی خودزنی فرقه های مختلف اسلام و متهم کردن یکدیگر ، مهم دیگری ست که بایستی به جد از آن پرهیز شود. لذا در برهه ی حساس کنونی باید تمامی مسلمین جهان را به وحدت و عقلانیت در ابراز احساسات خود فراخواند و نسبت به تندروی های مغایر با منطق اسلام در واکنش به این اهانت ها، برادرانه هشدار داد. در اسلام، هر جرمی حدود و مجازات خاص خود را داشته و تعدی از حدود مجازات، خود عملی نامشروع است. لذا در پی این اهانت بزرگ، هر میزان هم که خشمگین باشیم، جوازی برای دست یازی به قتل و جرح غیرمشروع، زیرپا نهادن قوانین رسمی و دیپلماتیک و تعدی به حقوق افراد بی گناه نداریم.

تجمع اعتراضی دانشجویان دانشگاه فردوسی در اعتراض به پولی‌شدن امکانات رفاهی

به گزارش عدالتخواهی، تجمع اعتراضی دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد در واکنش به مسائل صنفی از قبیل کیفیت بد غذا، حذف مخلفات غذایی و همچنین بحث خصوصی سازی خوابگاه‌ها و خدمات رفاهی دانشجویان و افت آموزشی ناشی از جذب دانشچویی پولی صورت گرفت.

در این تجمع اعتراضی صنفی که با حضور جمعی از دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد در مقابل اداره امور دانشجویی این دانشگاه و بعد از آن حرکت دانشجویان به سمت منطقه شمالی دانشگاه و میدان علوم و در نهایت دانشکده مهندسی صورت گرفت، دانشجویان با تحویل غذاهای خود به امور دانشجویی به صورت گذاشتن ظرفها در جلوی ساختمان امور دانشجویی اعتراض خود را اعلام کردند.

پس از گذشت یک و نیم ساعت از حضور دانشجویان و عدم حضور و پاسخگویی مسئولین دانشگاه، حرکت دانشجویان به سمت منطقه شمالی دانشگاه شروع شد و به دانشکده مهندسی ختم شد.

در این تجمع صنفی شعارهایی از قبیل «فرمایش رهبری حمایت از دانشجوست»،‌ «طهمورث حیا کن، دانشگاه رو رها کن»(دکتر طهمورث پور، معاونت دانشجویی دانشگاه)، «دانشجو می میرد، ذلت نمی پذیرد»، «گدایی از دانشجو، والا خجالت داره» و … مطرح شد و در نهایت با توجه به عدم حضور و پاسخگویی مسئولین ذی ربط، مقرر شد تجمعی اعتراضی در روز شنبه مورخ 8/7/91 در ساعت 12 ظهر در مقابل اداره امور دانشجویی دانشگاه برگزار شود.

البته با توجه به اظهارات مسئولین حاضر در تجمع دکتر عاشوری، ریاست دانشگاه قول به پاسخگویی در جمع دانشجویان داده اند.

لینک مرتبط: نشریه و ویژه‌نامه خصوصی‌سازی امکانات دانشگاه

پشت پرده‌های ماه‌های اول جنگ به روایت آیت الله خامنه‌ای

عدالتخواهی– از همان ابتدای آغاز دفاع مقدس، اشتیاق حضرت آیت‌الله خامنه‌ای برای مشارکت فعال‌تر و فراتر از اقتضائات مدیریتی در عرصه‌ی جهاد، ایشان را به حضور میدانی در صحنه‌های جهاد کشانید. ورود ایشان به صحنه‌ی اداره‌ی جنگ به روایت خود ایشان از تشکیل کمیته‌ای در نخست‌وزیری برای بررسی مسائل مرتبط با ارتش و انجام تصمیم‌گیری‌هایی در این زمینه و بعد از آن، شرکت در تأسیس ستاد جنگ‌های نامنظم به همراه شهید دکتر مصطفی چمران آغاز شد و با نمایندگی امام در شورای عالی دفاع و ریاست این شورا و سرکشی‌های مداوم ایشان از مناطق جنگی تداوم یافت.

این نوشته‌ی خواندنی مروری دارد بر بخشی از خاطرات جالب مقام معظم رهبری از فراز و فرود ماه‌های آغازین جنگ که ایشان طی مصاحبه‌ای با شبکه‌ی دوم سیمای جمهوری اسلامی در تاریخ 28 شهریور 1363 به مناسبت هفته‌ی دفاع مقدس بیان نمودند. اگر چه رهبر انقلاب در طول سالیان پس از جنگ و به صورت پراکنده گوشه‌هایی از خاطراتشان از حضور در جبهه‌ها را روایت کرده‌اند، اما این مصاحبه از این لحاظ که منحصراً و به صورت متمرکز به منظور ضبط خاطرات ایشان از آن ایام نورانی انجام شده است، و نیز از جهت ذکر دقیق‌تر جزئیات حوادث حائز اهمیت است. محتوای مصاحبه‌ی مذکور، نقل دست اولی ست از برخی پشت پرده‌ها و مسائل فرماندهی جنگ که به تناسب با بیان عواطف حضرت آقا نسبت به رزمندگان اسلام و فرماندهان جنگ آمیخته شده.

متأسفانه متن پیاده شده‌ی این مصاحبه مانند انبوهی دیگر از مطالب مرتبط با دوران قبل از رهبری حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پایگاه اینترنتی دفتر معظم له آرشیو نشده است و لذا این مطلب به نقل از منبع زیر تقدیم خوانندگان می‌گردد.

«مصاحبه‌ها (مجموعه‌ی مصاحبه‌های حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای در دوران ریاست جمهوری، 1363 – 1364)، تدوین سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی، شهریور 1368، تهران، صص 67 – 85»

* بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. سلام بر امام عزیز و سلام بر رزمندگان عزیز. در آستانه‌ی هفته‌ی جنگ، توفیقی حاصل شد تا خدمت حضرت حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای خامنه‌ای برسیم و از ایشان به عنوان رئیس جمهور و رئیس شورای عالی دفاع بخواهیم تا برای ما از خاطرات جبهه مطالبی را بیان فرمایند.

جناب آقای خامنه‌ای؛ ضمن تشکر از این که وقت خودتان را به ما دادید، حضرت عالی از همان روزهای اول که رژیم بعثی، حمله‌ی خود را به ایران آغاز کرد، به جبهه‌ها شتافتید و میان رزمندگان بودید و با حضور خودتان به گرمی و تقویت جبهه‌ها و رزمندگان کمک کردید. شما زمانی به جبهه‌ها رفتید که اوج درگیری‌ها بود و حتی در خط مقدم جبهه حضور داشتید. آن هم در زمانی که آبادان محاصره شده بود و قسمتی از خرمشهر در اخیار نیروهای بعثی عراق قرار داشت. بنا بر این اگر ممکن است شمه‌ای از خاطرات آن زمان را برای ما بیان کنید.

* بسم الله الرحمن الرحیم. یکی از تأسف‌های من این است که آن خاطرات را در آن زمان ننوشتم، چون اگر ریز جزئیات نوشته می‌شد، امروز یک کتاب خیلی خواندنی و آموزنده و شیرینی در اختیار داشتیم. که البته وقت هم نبود؛ یعنی آن فرصتی که انسان بنشیند و روزی یکی دو ساعت چیز بنویسد، اصلاً وجود نداشت. اما یک چیزهایی به خاطرم مانده است و یک چیزهای مختصری هم یادداشت کرده‌ام که گاهی آن یادداشت‌ها را نگاه می‌کنم.

در مورد آبادان، همان طور که می‌دانید محاصره‌ی آبادان تدریجاً انجام گرفت. یعنی از اولین ماه‌های جنگ و شاید از اولین هفته‌های جنگ بود که عراقی‌ها از محور طلاییه و حسینیه وارد شدند، مرز را شکافتند و به طرف اهواز که نسبت به آن نقطه از مرز، طرف شرق محسوب می‌شود، آمدند و یکی از کارهایشان این بود که خودشان را به رودخانه‌ی کارون چسباندند که در آن جا ما پادگان مهمی به نام پادگان حمید داشتیم. این پادگان را گرفتند و بعضی از تأسیسات آن را ویران کردند، بعضی را هم مورد استفاده قرار دادند و بعد جاده‌ی اهواز – خرمشهر را گرفتند. ولی جاده‌ی اهواز – آبادان که طرف غرب رود یعنی طرف جنوب بود، باقی ماند. اما چون آن‌ها هدفشان این بود که آن جاده را نیز تصرف کنند، لذا خودشان را به رودخانه رساندند.

رودخانه‌ی کارون را وقتی در نقشه نگاه کنید، مشخص است که در یک جاهایی به خرمشهر نزدیک می‌شود و یک جاهایی هم به جاده‌ی آبادان. در آن موارد و جاهایی که این‌ها رسیده بوند کنار رودخانه، از جمله کارهای برادران ما در آن جا این بود که می‌رفتند به این‌ها ضربه می‌زدند و من خاطره‌ای در این رابطه دارم که بد نیست بگویم؛ گر چه شاید قبلاً هم گفته باشم.

برادری بود به نام حاج صادق عبدالله‌زاده که بسیار مرد خوب و از کسبه‌ی بازار تهران بود. ایشان آمده بودند در ستادی که ما آن جا بودیم و مرحوم چمران هم بودند، کار می‌کرد. با توجه به این که ایشان یک بازاری بود و مرد جوانی هم نبود، اما لباس رزم به تن می‌کرد. به یاد دارم آن شب‌های اول که رفته بودیم استانداری و من در اتاق داشتم نماز می‌خواندم، ایشان هم در همان اتاق داشت تلفنی با تهران صحبت می‌کرد. در حالی که من نمی‌دانستم با چه کسی صحبت می‌کند و خودش را هم نمی‌شناختم کیست، اما چون لباس نظامی به تنش بود، خیال می‌کردم باید درجه‌دار یا افسر باشد. ایشان داشت با خانواده‌اش ترکی صحبت می‌کرد و من بعد از نماز نشسته بود داشتم حرف‌های او را می‌شنیدم. البته نمی‌دانم با برادرش بود یا شریکش، ولی معلوم بود که آن طرف از نزدیکان ایشان است. به هر حال او می‌گفت «امشب می‌خواهم بروم میهمانی و ممکن است برنگردم. بنا بر این اگر برنگشتم، به بچه‌های من برسید.» و لذا من خیلی منقلب شدم از این که یک چنین مردی عازم مرگ و شهادت است و این طور صحبت می‌کند. بعد وقتی پرسیدم «این مرد کیست؟»، گفتند «حاج صادق عبدالله‌زاده از کسبه‌ی بازار است.»؛ که بعد هم شهید شد. البته نه در آن شب، بلکه بعد از دو سه ماه به فیض شهادت رسید. و غرض این است که در همان اوقات بچه‌های ما به آن جا می‌رفتند. هم‌چنان که یک عده از بچه‌های سپاه همان زمان رفتند در نقطه‌ی موازی عراقی‌ها آن طرف رود کارون -یعنی در حدود دارخوین یک منطقه‌ای بود به نام محمدیه و شاید هم سلمانیه که حالا درست به یاد ندارم- در آن جا مستقر شدند و جزء آن برادرانی که رفتند آن جا و مستقر شدند، یکی هم برادرمان رحیم صفوی ست که اکنون جزء عناصر اصلی سپاه و جزء برادران عالی‌رتبه‌ی سپاه است و آن وقت جزء بچه‌های معمولی سپاه و جزء دوستان نزدیک سرهنگ صیاد شیرازی بود که در کنار سرهنگ شیرازی در کردستان جنگیده بود و خیلی هم جوان مؤمن و صالح و خوبی بود. ایشان یک عده از برادران را آورده بود آن طرف رود کارون و با امکانات خیلی کمی یک پایگاه زده بودند که گاهی ایشان به اهواز -در آن جا که ما بودیم- می‌آمد تا از ستاد محل استقرار ما، یا از لشکر وسایلی را که می‌خواست بگیرد. اما برای او مشکل درست می‌کردند و ایشان هم از برادران خونسرد سپاه در برخورد با برادران ارتشی بود، چون آن وقت‌ها برادران سپاه و ارتش در اوایل کار که با یک دیگر همکاری می‌کردند، زیاد نمی‌توانستند با هم بسازند و خیلی زود از هم دیگر می‌رنجیدند. اما ایشان آدمی بود که اصلاً نمی‌رنجید و هر وقت می‌آمد آن جا که مثلاً یک خمپاره‌ی 81 می‌خواست، با توجه به این که چیز مهمی هم نبود، مدتی معطل می‌شد. ولی می‌آمد مرا یا دیگران را می‌دید تا بالاخره درست می‌شد و برمی‌گشت و می‌رفت.

خلاصه این که این‌ها تدریجاً یک پایگاهی به این نحو درست کردند و همان را نقطه‌ی توسعه قرار دادند تا در نهایت به شکستن حصر آبادان و فتح آبادان و راندن نیروهای دشمن در عملیات ثامن الائمه منتهی شد؛ البته با استفاده‌ی اصلی از همان پایگاه و با طرح برادران سپاه که این طرح را ایشان آورد در یکی از جلسات شورای عالی دفاع در دزفول برای ما مطرح کرد.

غرض این که این بچه‌ها در منطقه‌ی سلمانیه گرد آمدند و کم‌کم برای دشمن یک موانعی درست کردند و اطراف خودشان را مین کاشتند. آن وقت یک کانال‌هایی درست کردند تا از این کانال‌ها بدون این که دشمن آن‌ها را ببیند، خودشان را به نزدیکی‌های دشمن برسانند برای این که حرف‌های دشمن را استماع کنند. در حالی که دشمن هم آمده بود این طرف رودخانه، سر پل گرفته بود و داشت سر پل خود را توسعه می‌داد. و همان طور که می‌دانید، همین توسعه‌ی سرپل برای دشمن یک موفقیت و برای ما یک ناکامی شد، اما همین موفقیت در نهایت دام دشمن شد و به شکست خودش انجامید. البته چنان‌چه دشمن این طرف کارون نیامده بود و این کار خطرناک را نکرده بود، مسلماً ضربه‌ی عملیات ثامن‌الائمه را نمی‌خورد.

به هر حال دشمن سر پل خود را وسیع کرد تا رساند به جاده‌ی ماهشهر – آبادان. یعنی یک چنین منطقه‌ی وسیعی را توانست با این شیوه بگیرد و شاید حدود دو لشکر یا بیش‌تر در آن جا مستقر کرده بود که اکنون دقایق آن درست به یادم نیست، اما خیال می‌کنم دو لشکر یا دو لشکر و نصفی در آن جا مستقر کرده بود و در عین حال این دریای دشمن موجب این نمی‌شد تا بچه‌های ما که یک عده‌ی معدودی بودند، در آن جا نمانند و مقاومت نکنند و احساس نکنند که می‌توانند پیش بروند. لذا ماندند و حقاً و انصافاً مقاومت کردند و این طرحی را که همین برادرمان درست کرده بود، آورد دزفول. البته بنی‌صدر و آن کسانی که اطراف او بودند، حاضر نبودند حرف سپاه را حتی گوش کنند، تا چه جای این که عمل کنند؛ و معتقد بودند این‌ها بچه و خام اند و وارد نیستند و یک مقدار هم از این‌ها کوک بودند، این بود که خیلی اعتنا نمی‌کردند. ایشان به ما متوسل شد. من هم ترتیبی دادم که ایشان یعنی خود برادر رحیم صفوی طرحش را برداشت آمد در جلسه‌ی شورای عالی دفاع و گفت اگر این مقدار نیرو باشد، ما حصر آبادان را می‌شکنیم. البته جدی گرفته نشد. ولی من و برادران دیگرمان آقای هاشمی و مرحوم رجایی و آقای پرورش در شورای عالی دفاع که آن وقت‌ها جبهه‌ی قوی داشتیم و خوب می‌توانستیم با این مسائلی که آن‌ها داشتند برخورد کنیم، یک قدری از آن طرح دفاع کردیم تا بالاخره دفاع ما موجب شد آن‌ها طرح را قبول کردند و گفتند برود در لشکر مربوطه که در آن منطقه بود تکمیل شود. و بنا بر این طرح رفت در آن جا. البته چند ماه معطل شد و این که می‌گویم شاید مربوط می‌شود به آذر ماه یا دی ماه سال 59 که همان طور ادامه پیدا کرد تا در سال بعد یعنی سال 60. و در مرداد ماه یا شهریور ماه سال 60 بود که عملیات شکستن حصر آبادان انجام گرفت. یعنی حد اقل پنج شش ماه طول کشید. اما همین طرح بود که پیاده شد، البته با تکمیل و دقت بیش‌تر و تعداد نیرویی را هم که آن برادران پیش‌بینی کرده بودند، به آن اضافه شد و الحمد لله آن کار انجام گرفت. از مسئله‌ی حصر آبادان من این را در خاطر دارم. البته در این رابطه خیلی خاطرات در ذهنم هست که شاید همه‌ی آن‌ها را در یاد نداشته باشم یا به تفصیل یادم نیاید. از جمله‌ی آن‌ها که جزء خاطرات شیرین است، نفوذ نیروهای دشمن به غرب بهمن‌شیر، یعنی داخل جزیره‌ی آبادان بود و چون قسمت شرقی جزیره‌ی آبادان را رودخانه‌ی بهمن‌شیر می‌پوشاند، دشمن آمده بود داخل نخلستان‌های کنار رودخانه‌ی بهمن‌شیر و از رودخانه هم عبور کرده بود. وارد جزیره‌ی آبادان شد. یعنی در آن وقت ما نه فقط از طرف شرق آبادان، بلکه حتی از جنوب آبادان هم از داخل جزیره تهدید می‌شدیم و این برای ما خیلی چیز تلخ و خطرناکی بود که برادران ارتش واقعاً در آن جریان خیلی تلاش و فداکاری کردند.

یک فرماندهی بود که اکنون اسمش یادم نیست. یعنی سرهنگی بود که ظاهراً فرمانده یک تیپ یا گردان بود و شجاعت خیلی زیادی کرد؛ بعد هم به او نشان تقدیر دادند. و در آن زمان هم برادران سپاه بودند، هم متفرقه در آبادان زیاد بود و همان طور که می‌دانید در آبادان ستادهای کوچک رزمنده و فداکار و شجاع وابسته به گروه‌های مختلف وجود داشت، اما بدون انسجام بودند و همه‌ی این‌ها با این نیت آن جا ریخته بودند که دشمن را بعد از این که وارد جزیره‌ی آبادان شده بود و شهر آبادان را تهدید می‌کرد، از آن جا بیرون کنند و همین کار را کردند. و آن شکست برای دشمن در آن جا به قدری تلخ و گزنده بود که من خاطره‌ی شادی‌های آن روز برادرانمان را فراموش نمی‌کنم. و آن روز تعداد زیادی از دشمن متجاوز را که به سمت آبادان می‌آمدند، در رودخانه ریختند و غرق کردند. به هر حال من خاطرات زیادی از آن دوران دارم که یکی از آن‌ها خاطره‌ی استمدادهای پی‌درپی آقای دکتر شیبانی ست. و من آن وقت به رفقا می‌گفتم دکتر شیبانی رفته است آبادان تا شهید شود و واقعاً رفته بود آن جا که برنگردد، زیرا این که می‌گویم اصلاً به ایشان می‌آمد و این طور وانمود می‌شد. چون رفته بود آن جا نشسته بود و مرتب با تلفن و تلفن‌گرام از این گوشه و آن گوشه استمداد می‌کرد و حق هم داشت. لذا ما هم فشار می‌آوردیم به بنی‌صدر. برای این که همه‌ی کلیدها در دست بنی‌صدر بود، در حالی که بنی‌صدر اصلاً غمش نبود. چون بعضی از ارتشی‌ها در قضیه‌ی از دست دادن خرمشهر یک فلسفه‌ای به مغز بنی‌صدر القا کرده بودند و آن این بود که ما زمین می‌دهیم، زمان می‌گیریم. به این معنا که طولانی شدن مدت به سود ما و به زیان دشمن است. پس برای این که مقداری خودمان را پیش ببریم و آماده بشویم و مجهز بشویم، اگر زمین هم دادیم، دادیم. غافل از این که در آن روز ما هم زمین و هم زمان هر دو را داشتیم از دست می‌دادیم و زمان هم واقعاً به نفع ما نبود، برای این که زمان هر چه می‌گذشت دشمن مستقرتر و در زمین فرورفته‌تر می‌شد و دفاع خود را قوی‌تر می‌کرد. بنا بر این، مطلب این طور نبود که او می‌گفت؛ ولی به هر حال این فکر در آبادان در ذهن بنی‌صدر بود. و خدا رحم کرد که آن فرمان امام در امر حصر آبادان صادر شد؛ و الا اگر امام نبود، این‌ها کوتاهی می‌کردند و آبادان تا مدت‌ها بعد هم شاید [در محاصره] می‌ماند.

یکی از نامه های آیت الله خامنه‌ای که در متن مصاحبه بدان اشاره شده است
یکی از نامه های آیت الله خامنه‌ای که در متن مصاحبه بدان اشاره شده است

* در جریان صحبت‌هایی که در مورد خاطره‌ی آبادان فرمودید، اشاره شد به درد دل‌هایی که برادران سپاه داشتند. یعنی در عین حال که آن‌ها طرح‌های زیادی داشتند، بنی‌صدر ممانعت‌هایی می‌کرد. از مراجعه‌ها و درد دل‌هاشان -چون شما در آن جا و در میان رزمنده‌ها و در محفلشان بودید-، از زمانی که بنی‌صدر عنوان فرماندهی کل قوا را گرفته بود و مانع حرکات آنان بود، در حالی که خود شما دل‌گرمی به رزمنده‌ها می‌دادید و صحبت‌هایشان را گوش می کردید، اگر خاطره‌ای در این رابطه‌ها دارید، لطفاً بیان فرمایید.

* من خاطره‌های زیاد و تلخی از این جریان دارم. که البته این را هم باید بگویم سپاه در آن وقت انسجام و سازمان‌دهی لازم را نداشت. یعنی آن سپاهی را که شما اکنون می‌بینید، با سپاهی که در سال 59 بود، نمی‌شود مقایسه کرد. برای این که اولاً سپاه در آن روز کوچک بود و حالا بزرگ شده است و ثانیاً این که سپاه آن وقت ضعیف بود و حالا قوی شده است. لذا اصلاً سپاه آن روز و امروز دو چیز است. بدین معنا که آن روز سپاه یک سازمان‌دهی رزمی که آماده‌ی جنگ باشد را نداشت و اصلاً سازمان‌دهی نداشت. چون اولین بار ما در اهواز نشستیم و طرح تیپ‌های سپاه را ریختیم و در آن جلسه‌ای که به این منظور تشکیل شده بود، من هم شرکت کردم. بدین ترتیب که یک عده‌ای از برادران سپاه از تهران و خود اهواز و از منطقه، آن جا جمع بودند و ما را آن جا خواستند برای این که بنشینیم یک فکری برای کارهای جاری بکنیم. من در آن جا چند سؤال را مطرح کردم -که در حقیقت سؤال‌های من، پیشنهاد بود- و روی کاغذ نوشتم. پیشنهاد به جای سؤال و در قالب سؤال، یعنی در ظاهر سؤال بود، اما در باطن پیشنهاد. من در آن جا مطالبی را مطرح کردم که خلاصه‌اش این بود: «چرا سپاه سازمان‌دهی نمی‌کند و تیپ تشکیل نمی‌دهد؟» در آن روز ما فکر نمی‌کردیم سپاه بتواند حتی لشکر هم تشکیل بدهد و حد اکثر آن چه در ذهن ما می‌آمد تیپ بود.

البته سپاه چیزی داشت به اسم گردان؛ یعنی چیزهایی که در حقیقت گردان هم نبود و تجهیزات گردان و سازمان‌دهی درست و فرماندهی درست و ستاد درستی نداشت. فقط یک مجموعه‌ها و گروه‌های نامنظم در حقیقت تشکیل‌دهنده‌ی پیکره‌ی سپاه بودند که وقتی داوطلب‌ها هم می‌رفتند، در همین بی‌سازمانی غرق می‌شدند. لذا یک نیروی بدون سازمان‌دهی بودند و واقعاً از نیروهای سپاه در آن وقت به درستی استفاده نمی‌شد و این نیرو هدر می‌رفت که خود این مشکلی بود. اما یکی از دردهای بزرگ سپاه در آن روز نداشتن تجهیزات بود و این را دست کم می‌توانست تأمین کند. ولی هر بار که این‌ها برای چیز کوچکی مراجعه می‌کردند، با ترش‌رویی مواجه می‌شدند. من فراموش نمی‌کنم که گاهی برای تهیه‌ی 50 قبضه آرپی‌جی غصه‌ای درست می‌شد؛ یعنی وقتی این بچه‌های سپاه می‌آمدند که «ما فلان جا می‌خواهیم علمیات کنیم، آرپی‌جی نداریم.» می‌گفتم «چند تا می‌خواهید؟» می‌گفتند «50 تا.» تلفن می‌کردیم به لشکر 92 اهواز که «آقا آرپی‌جی دارید؟» می‌گفتند «نه آقا نداریم.» تلفن می‌کردیم به تهران، می‌گفتند «نیست» و اصلاً امکانات به سختی به این‌ها داده می‌شد. و این آرپی‌جی را بیش‌تر سپاه داشت و ارتش کم‌تر داشت؛ اما مثلاً خمپاره یا فرض کنید تفنگ‌های انفرادی یا انواع گلوله‌ها و فشنگ‌ها را هم به این‌ها نمی‌دادند. حالا پشتیبانی توپخانه که هیچ. چون اگر یک وقتی گفته می‌شد «بچه‌های سپاه دارند می‌روند جلو. توپخانه‌ی لشکر آن‌ها را پشتیبانی کند.»، این اصلاً قابل قبول نبود و اگر هم فرضاً انجام می‌گرفت، یک معجزه به حساب می‌آمد. و هم‌چنین یک وقتی اگر یکی دو تا خمپاره‌انداز به سپاه داده می‌شد، یک حادثه به شمار می‌رفت. که از جمله در همین منطقه‌ی دارخوین یادم هست، برادرانمان آمدند چند تا خمپاره می‌خواستند و من رفتم ترتیب آن را دادم تا درست شد. آن وقت ما از شادی در پوست نمی‌گنجیدیم که توانستیم چند تا خمپاره به بچه‌ها بدهیم. حالا شما ببینید در این جنگ با این عظمت چهار قبضه خمپاره چه‌قدر می‌تواند اثر داشته باشد؟! غرض این است که این قبیل مسائل زیاد بود.

اما نمونه‌ی عبرت‌انگیز و بسیار عجیبی از دزفول به یادم هست. در دزفول ما عملیاتی داشتیم. نیروهای ما به عراقی‌ها حمله می‌کردند و این عملیات را بنی‌صدر خیلی با ناز و تفاخر شروع کرد. مدتی بود که گفته می‌شد «چرا اقدام به عملیات نمی‌کنید؟» و آیت‌الله منتظری از قم پیغام دادند به ما. ما هم فشار می‌آوردیم. اما نیروهای ما همین طور راکد نشسته بودند و منتظر بودند تا دشمن حمله کند. تا جایی که حالت تعرض و میل به تعرض از این‌ها داشت گرفته می‌شد. و همان طور که می‌دانید از جمله‌ی چیزهایی که روحیه‌ی نیروهای خودی را خراب می‌کند، بی‌کار و بی‌تحرک ماندن است؛ و عامل عدم تحرک، روحیه‌ی نیروها را اصولاً ضعیف می‌کند. چنان که الان هم یکی از علل مهمی که نیروهای دشمن ما را در نهایت به سوی ضعف برده، همین عدم تحرک است. چون الان این‌ها تقریباً دو سال است تحرک ندارند. مگر این که ما حمله‌ای بکنیم و این‌ها دفاع کنند. لذا ست که موانع از سیم خاردار و کانال و چه و چه در فاصله‌ی 2 الی 3 کیلومتر درست کرده‌اند و آن پشت نشسته منتظر اند که نیروهای ما ضربه‌ای بزنند تا این‌ها مجبور شوند از خودشان دفاعی بکنند و تحرکی نشان دهند. بنا بر این نیروهای دشمن اکنون به خاطر عدم تحرک، روحیه‌شان به شدت ضعیف و متزلزل است. در آن روز هم که ما دیدیم وضعمان دارد این چنین می‌شود، مرتب می‌گفتیم «حمله کنید.» ولی بنی صدر می‌گفت «آماده نیستیم و نمی‌توانیم.» یعنی او که وارد نبود، اما به او القا می‌کردند. و واقعاً بنی‌صدر بیچاره هیچ در مسائل جنگی وارد نبود و تا آخر هم وارد نشد.

اما این خاطره‌ای را که حالا یادم آمد، عرض کنم. یک روزی خدمت امام بودیم و من خدمت امام شکوه می‌کردم که به نظرات ما و دیگران وقعی گذاشته نمی‌شود و از جمله گفتم «ایشان (یعنی بنی‌صدر) در امر ارتش ورودی ندارند.» بنی‌صدر برآشفت و گفت «من تاریخ 2500 ساله‌ی ارتش ایران را بلدم. شما چه‌طور می‌گویید که وارد نیستم؟» گفتم «بله. من آن را نفی نکردم. شما 2500 سال تاریخ ارتش را می‌دانید. اما وضع کنونی و کار کنونی ارتش را اصلاً نمی‌دانید.» که حقیقت هم همین بود. او شب می‌نشست چند نفر از برادران نظامی را جمع می‌کرد و با آن‌ها مشورت می‌کرد. آن‌ها هم به او خبر می‌دادند. او حتی گزارش‌های نظامی آن‌ها را نمی‌فهمید. مثلاً تا مدت‌ها نمی‌دانست پدافند یعنی چه؟ یا سلاح پدافندی و آفند یعنی چه؟ حتی اصلاً اسم سلاح‌ها را نمی‌دانست و اشتباه می‌کرد که تانک چیست؟ نفربر چیست؟ یا خمپاره‌انداز چیست؟ یا مثلاً موشک‌انداز و توپخانه چیست؟ او اصلاً این‌ها را نمی‌دانست. لذا از مسائل نظامی هیچ چیز سرش نمی‌شد. فقط آن‌ها یک چیزی به او می‌گفتند، او هم طوطی‌وار تکرار می‌کرد. و پیاپی می‌گفت ما امکانات نداریم.

تا بالاخره یک روز دیدیم اقدام به حمله کردند و حمله ناکام شد. آن روز همه‌ی ما دزفول بودیم. یعنی من و آقای هاشمی رفسنجانی و مرحوم رجایی و اعضای شورای عالی دفاع، همه در آن جا در دزفول بودیم. صبح که حمله شروع شد، ما رفتیم در بخش‌هایی که مراکز خبر و اطلاع و مراکز فرماندهی بود، سؤال می‌کردیم، می‌گفتند «بله، نیروهای ما اکنون فلان جا را زده‌اند و الان فلان جا هستند و دارند پیش می‌روند.» یعنی مرتب به ما خبر پیش‌روی می‌دادند. ما هم خوشحال بودیم که داریم پیش می‌رویم. وقتی ظهر آمدیم در آن محل استقرارمان که یک اتاقی داده بودند به من و مرحوم رجایی و آقای هاشمی، آن جا نشسته بودیم داشتیم با هم صحبت می‌کردیم که گفتند «دو نفر از برادران سپاه با شما کار دارند -یعنی فرمانده سپاه دزفول با یک نفر دیگر-.» گفتیم «بگویید بیایند.» آمدند و با تلخی گفتند «ما شکست خوردیم.» هیچ کدام از ما سه نفر باور نکردیم و به طور قاطع گفتیم «چون شما بدبین هستید و حاضر نیستید با ارتش کار کنید و حرف فرماندهان ارتش را قبول کنید، بدبینی به خرج می‌دهید.» گفتند «نه‌خیر. ما الان شکست خورده‌ایم و نیروهای ما دارند برمی‌گردند. این قدر هم کشته دادیم. چه‌قدر تانک دادیم و غیره. و شما بدانید که تا عصر ما منهدم می‌شویم.» حالا این در وضعیتی بود که ما شاید یک ربع قبل از آن خبر پیشرفت می‌شنیدیم. و لذا بعد از این که دیدیم این برادرها چنین می‌گویند، گفتیم برویم از بنی‌صدر بپرسیم. بنا بر این بحث شد چه کسی برود، چه کسی نرود. که البته من نرفتم. چون سعی می‌کردم با بنی‌صدر کم‌تر روبه‌رو شوم. برای این که یک قدری تند بودم و تحملم کم بود و با توجه به این که او هم رفتارش رفتار بدی بود. می‌ترسیدم به هم بزنیم. لکن چون مرحوم رجایی و آقای هاشمی با حلم بودند و خوش‌اخلاقی می‌کردند، یکی از این دو نفر -که حالا یادم نیست کدامشان بودند- رفت پیش بنی‌صدر که خبر بدهد به او «بچه‌های سپاه این طور می‌گویند. بنا بر این شما یک تحقیقی بکن.» وقتی ایشان رفت، ما دیدیم که نیامد. حالا نگو که ایشان وقتی می‌رود آن جا، از ارتش هم آمده بودند و داشتند به او خبر می‌دادند که خلاصه وضع ما بد شده و معلوم شد این خبر راست بوده است. وقتی ما دیدیم آن برادری که رفته بود، نیامد، نگران شدیم. ده بیست دقیقه بعد هم ما رفتیم دیدیم بله مطلب حقیقت دارد. که در آن جا کاشف به عمل آمد در این قضیه از مشورت سپاه هیچ استفاده نشده؛ و حال این که سپاه قبلاً این ماجرا را پیش‌بینی می‌کرده است. یعنی این طور شده بود که نیروهای ما حمله کرده بودند و رخنه‌ای را در خط دشمن به وجود آورده بودند. و دشمن هم خود را باز کرده بود تا این‌ها وارد شوند. که این‌ها هم بی توجه وارد می‌شوند و این رخنه را به خیال خودشان چند کیلومتر پیشرفت می‌کنند و حال این که دشمن به طور تاکتیکی خود را باز کرده بود تا این‌ها وارد شوند. اما بعد که خوب وارد شدند، از اطراف به این‌ها حمله کردند و به شدت این‌ها را زیر فشار قرار دادند. در حالی که این مطلب را بچه‌های سپاه دزفول آن وقت پیش‌بینی کرده بودند و به این‌ها گفته بودند؛ اما این‌ها توجه نکردند.

عصر آن روز وقتی ما همه رفتیم به نزدیک آن پل دزفول که در روی کرخه هست و این طرف پل قرارگاه نیروهای ما بود، من تلخی آن روز را فراموش نمی‌کنم که برای ما یک روز تلخی بوده. آن روز وقتی ما رفتیم در آن جا فرماندهان آمدند و گزارش دادند این طور شده است، ما در همان حال دیدیم نیروهای ما از میدان جنگ برمی‌گشتند، یعنی شکست خورده عقب‌نشینی سختی کردند؛ که نمی‌توان گفت عقب‌نشینی، بلکه یک چیزی بین عقب‌نشینی و فرار بود. یعنی در حقیقت عقب‌نشینی نبود که یک شکل منظم و تاکتیکی خوبی داشته باشد. به هر حال تلخی آن روز را من هرگز از یاد نمی‌برم.

از خاطره‌ی آن روز دو سه عکس از من هست که این اواخر در آلبوم‌های برادران خودمان دیدم و دو تای آن عکس‌ها مال همان روز و ساعت است که در سنگر نشسته‌ایم. در آن جا آن چنان از قیافه و چهره‌ی من غم می‌بارید که وقتی عکس را نگاه می‌کنم، می‌فهمم آن روز ما چه حالی داشتیم. و این یکی از خاطرات در مورد ارتباطات سپاه و آقای بنی‌صدر و دوروبری‌هایش بود.

 حضرت آیت الله خامنه‌ای در جبهه های هشت سال دفاع مقدس

* یک سؤالی اکنون به ذهنم رسید و آن این است که در عین حالی که این عنصر خائن تفرقه‌ی زیادی بین ارتش و سپاه انداخته بود و الحمد لله اکنون یک وحدتی هست، مسئله‌ی جالب در رابطه با سوسنگرد و شخص خود شما ست. به طوری که در ذهن من هست، آن زمان سوسنگرد را محاصره کرده بودند و خدا درجات شهید چمران را متعالی کند که آن قهرمانی‌ها را کرد و در همان موقع شما به سوسنگرد تشریف بردید. اگر خاطره‌ای از آن روزها و از آن التهابات دارید و در ذهنتان هست، بیان بفرمایید.

* البته سوسنگرد دو بار محاصره شد و این شهر یک شهر یک شهر مقاوم و آسیب‌دیده‌ای است. بار اول یا دوم بود که آن جا محاصره شد. بعد از آن که مدتی بود عراقی‌ها نزدیک ما بودند و توانستند وارد سوسنگرد شوند و نیروهای ما را از داخل شهر عقب بزنند. که حتی فرماندار هم برای آن جا معین کردند. اما بعداً نیروهای ما رفتند عراقی‌ها را عقب زدند و آن‌ها فرار کردند. ولی دفعه‌ی دیگر -که شاید آخرین دفعه بود- سوسنگرد محاصره شد. البته این را هم بگویم که من درفاصله‌ی این مدت یکی دو بار به سوسنگرد رفتم نماز جماعت خواندم و سخن‌رانی هم کردم که یک بار آن مرحوم شهید مدنی هم با ما بود و آن طور که احتمال می‌دهم آقای موسوی اردبیلی هم‌سفری با ما بودند. در آن جریان و در سوسنگرد بود که عرب‌ها دور ما جمع شده بودند و هوسه می‌کردند. یک خانم عرب با همسرش که نابینا بود، آن چنان شجاعانه هوسه می‌کردند که من کاملاً تحت تأثیر قرار گرفتم و آن خانم، خانم مسنی بود، شاید در حدود 40 الی 50 سال. که خیلی شجاع و حقاً مردوارد بود. و از شجاعتش همین بس که می‌گفتند ایشان با یک چوب‌دست چند نفر از سربازان مهاجم عراقی را [از پا] انداخته است. یک چنین خانم شجاعی بود و همسر نابینایش هم خیلی شجاع و عجیب بود. خلاصه این که من خاطرات خیلی خوبی از سوسنگرد و از رفت و آمدهایم به سوسنگرد داشتم که الان در نظر ندارم.

اما قضیه‌ی فتح سوسنگرد به این ترتیب است که مدتی بود عراقی‌ها سوسنگرد را به تدریج محاصره می‌کردند. ما تا سوسنگرد رفته بودیم و سوسنگرد را گرفته بودیم. اما یک مقدار آن طرف‌ترِ سوسنگرد که محور سوسنگرد – بستان باشد، دست عراقی‌ها بود. البته اول عراقی‌ها عقب‌نشینی کردند. لکن بعد محدداً آمدند تا نزدیک سوسنگرد، یعنی تقریباً یک نیم دایره در ضلع شمالی و شمال غرب سوسنگرد زدند و از طرف بستان محاصره کردند. که تدریجاً از طرف جنوب هم از قسمت «دب حردان» یعنی غرب اهواز، نیروهایی که در آن جا بودند تدریجاً کشیدند به طرف شمال و خودشان را به کرخه‌ی کور نزدیک کردند. سپس از کرخه‌ی کور عبور کردند و آمدند محور حمیدیه – سوسنگرد را قطع نمودند (که البته حمیدیه غیر از پادگان حمید است و این حمیدیه بین اهواز و سوسنگرد است). حمیدیه شهری ست که خیلی هم مورد تهاجم سخت عراقی‌ها قرار گرفته و مردم آن جا مردمان عزیز و شجاعی هستند و من هم در آن جا چندین مرتبه رفت و آمد کرده‌ام. خلاصه این که در حقیقت با طی کردن یک نیم دایره از شمال و یک نیم دایره هم از جنوب، کاملاً سوسنگرد محاصره شد، تا آن جا که ما فقط یک راه به داخل سوسنگرد داشیتم و آن هم راه کرخه بود. یعنی تنها از داخل کرخه نیروها می‌توانستند به داخل سوسنگرد بروند. و تدریجاً همین راه هم مورد محاصره و زیر آتش قرار گرفت و چند تا از قایق‌های ما که یک وقت می‌رفتند به سمت سوسنگرد، داخل کرخه غرق شدند. و حالا این که آیا در داخل سوسنگرد چه کسی هست؟ داخل سوسنگرد ما متأسفانه هیچ کس را -تقریباً- نداشتیم و نیروهای مردم نبودند. چون مردم شهر را تخلیه کردند و رفتند بیرون؛ که حق هم داشتند. چون ما خودمان گفته بودیم شهر را تخلیه کنید. و لذا فقط خیلی کم از نیروهای سپاه و ارتش در آن جا بودند تا آن اواخر. که ما رفتیم آن جا یک سرگرد نیروی هوایی به نام سرگرد فرتاش -که در حال حاضر نمی‌دانم کجا هستند- ایشان را گذاشتیم برای فرماندهی نیروهای مستقر در سوسنگرد: یعنی هم ارتش، هم سپاه و هم نیروهای نامنظم که در ستاد ما تحت فرماندهی مرحوم شهید چمران بودند. همه را گفتیم زیر فرماندهی سرگرد فرتاش باشند و بنا شد که ایشان آن جا باشد، چون یک عده از افسرهای نیروی هوایی با میل و رغبت خودشان داوطلبانه در آن جا مشغول جنگ شده بودند که حدود 10 الی 15 نفر بودند و یکی از آن‌ها هم در این حادثه شهید شد.

لذا مدافعین شهر سوسنگرد همین عده‌ی قلیل بودند که متشکل از یک عده بچه‌های سپاه و یک گروهی از بچه‌های جنگ‌های نامنظم و یک عده هم ارتشی‌هایی که عبارت بودند از همین برادران نیروی هوایی و دیگر یادم نیست از نیروی زمینی هم کسی آن جا بود یا نه؛ که احتمال می‌دهم از نیروی زمینی کسی نبود. اما شاید از ژاندارمری و شهربانی یک تعداد خیلی کم و معدودی آن جا بودند. خلاصه این که نمی‌دانم همه‌ی نیروهای ما در آن جا اصلاً به 200 نفر می‌رسید یا نمی‌رسید؛ و گمان نمی‌کنم که می‌رسید.

به هر حال ما چنین وضعیت محدودی آن جا داشتیم و این‌ها شهر را نگه داشته بودند. در حالی که ما یقین داشتیم و مطمئن بودیم اگر عراقی‌ها سوسنگرد را بگیرند، همه‌ی این بچه‌ها قتل عام خواهند شد.

یک خاطره هم مربوط به عصر روز 23 آبان است که این را دقیق یادم هست. علتش هم این است که این خاطره را من دو سه روز بعد از حادثه از اول تا آخر نوشتم و نوشته‌اش الان در دفتر تقویمم هست (شاید روز 27 یا 28 آبان این را نوشته‌ام). این قضیه مربوط به روز 23 آبان سال 59 است که مصادف بود با روزهای دهه‌ی محرم. و در روز 23 آبان که روز جمعه بود، ما در تهران جلسه‌ی شورای عالی دفاع داشتیم. قبل از آن که من بروم جلسه، از ستاد ما سرهنگ سلیمی تلفنی با من تماس گرفت و آقای سرهنگ سلیمی که اخیراً وزیر دفاع بود، ایشان رئیس ستاد آن جنگ‌های نامنظم بود. یعنی فرمانده، شهید چمران بود، ایشان هم در آن جا رئیس ستاد بود. آدم کارآمد و خوبی ست که به درد می‌خورد؛ خودش هم در عملیات شرکت می‌کرد. ایشان تلفن کرد به من با اضطراب که سوسنگرد به شدت زیر فشار و آتش فراوانی ست. بنا بر این بچه‌ها استمداد می‌کنند. یک کاری هم قبلاً قرار بود انجام بگیرد که انجام نگرفته است؛ و آن کار این بود که ما نشسته بودیم با فرمانده لشکر 92 که سرهنگی بود، توافق کردیم حرکتی انجام بگیرد و آن‌ها بروند به کمک این بچه‌ها. و قرار بود مقدماتی فراهم شود که آن مقدمات فراهم نشده بود. لذا ایشان ناراحت بود که «بچه‌ها سخت زیر فشار هستند؛ فکری بکنید.» و چون اندکی بعد جلسه‌ی شورای عالی دفاع تشکیل می‌شد، گفتیم «در جلسه مطرح می‌کنیم.» وقتی جلسه تشکیل شد، بنی‌صدر نیم ساعت یک ساعتی دیر آمد. وارد جلسه که شد، ما اطلاع پیدا کردیم ایشان هم در اتاق دیگری با فرماندهان نظامی قضیه‌ی سوسنگرد را داشتند رسیدگی می‌کردند. بنا بر این فهمیدیم که بنی‌صدر هم از جریان بااطلاع است و لذا تأکید کردیم که «زودتر به داد این بچه‌ها برسید.» و من می‌دانستم این بچه‌ها، چه بچه‌های خوبی هستند. بد نیست این را هم در این جا بگویم که بچه‌ها چون به خوبی راه رفت و آمد در سوسنگرد را نداشتند، آذوقه به آن‌ها نرسیده بود. یک روز به ما تلفنی خبر دادند که «ما این جا هیچ آذوقه نداریم. اما سوپرمارکت‌های خود شهر که مال مردم هست و مردم درِ آن‌ها را بسته‌اند رفته‌اند، یک چیزهایی دارد و بعضی‌ها می‌گویند برویم از این‌ها استفاده کنیم تا از گرسنگی نجات پیدا کنیم؛ لکن ما حاضر نیستیم. چون مال مردم است و راضی نیستند.» من دیدم که واقعاً این‌ها فرشته اند و اصلاً به این‌ها بشر نمی‌شود گفت. زیرا سوپرمارکتی را که صاحب آن گذاشته از شهر فرار کرده و الان هم اگر بفهمد این جناب سروان نیروی هوایی دارد از شهر و خانه‌اش دفاع می‌کند و می‌خواهد از آن استفاده کند، با کمال میل حاضر است، خودش برود توی سینی هم بگذارد و با احترام به آن‌ها بدهد تا استفاده کنند و این جوان‌های پاک و فرشته‌صفت واقعاً حاضر نبودند از این‌ها استفاده کنند؛ لذا از ما اجازه می‌خواستند. این بود که ما گفتیم «بروید باز کنید و هر چه گیرتان می‌آید، بخورید؛ هیچ اشکالی ندارد.» غرض این است که یک چنین جوان‌هایی بودند و من در جلسه‌ی شورای عالی دفاع مطرح کردم که «اگر شهر را بگیرند، این بچه‌ها شهید خواهند شد و خسارت شهادت این بچه‌ها از خسارت از دست دادن شهر بیش‌تر است. به خاطر این که شهر را ما دوباره خواهیم گرفت، اما این بچه‌ها را دیگر به دست نمی‌آوریم و لذا فکری بکنید.» بنی‌صدر گفت «من دنبال این قضیه هستم و پی‌گیری می‌کنم. نگران نباشید.» بعد هم زودتر جلسه را تمام کردیم که ایشان برود دنبال این کار و من دیگر خاطرم جمع شد. البته آن روز جمعه بود و چون معمول این بود که من روز جمعه می‌آمدم برای نماز و بعد از نماز -عصر جمعه یا صبح شنبه- برمی‌گشتم، اما آن شنبه را کار داشتم و نمی‌دانم چه‌طور بود که ماندم این جا. صبح یک‌شنبه رفتم اهواز. به مجرد این که وارد اهواز شدم، رفتم داخل ستاد خودمان. آن جا از آشفتگی و کلافه بودن سرهنگ سلیمی و این بچه‌ها فهمیدم هیچ کاری نشده است. پرسیدیم. گفتند «بله هیچ کار نشده.» خیلی اوقاتم تلخ شد و گفتم «پس برویم کاری بکنیم.» در این بین بنی‌صدر که دزفول بود، یا او تلفن زد به من و شاید هم من تلفن زدم به او -که فعلاً یادم نیست، ولی به نظرم من تلفن زدم- و گفتم «یک چنین وضعی ست. این‌ها هیچ کار نکرده‌اند. بنا بر این تو یک دستوری بده.» او به من گفت «خوب است شما بروید ستاد لشکر، یک نوازشی از مسئولین آن لشکر بکنید و آن‌ها را تشویق کنی. بعد من هم دستور می‌دهم مشغول شوند و کار را انجام دهند.» من گفتم «باشد» و مقارن عصر آمدیم ستاد لشکر. ضمناً آقای غرضی هم آن وقت استان‌دار خوزستان بود که البته صورتاً استاندار بود، ولی باطناً نظامی بود. چون تمام اوقاتش در کارهای نظامی صرف می‌شد و مرکز استان‌داری هم شده بود یک ستاد عملیات. و به طور فعال در کارهای جنگ شرکت می‌کرد. در ضمن شهر اهواز هم آن وقت مسئله‌ای نداشت تا واقعاً یک استاندار و فرماندار خیلی فعالی بخواهد. لکن به نظرم ایشان اصلاً به کارهای خوزستان نمی‌رسید و تمام وقتش صرف جنگ می‌شد.

مرحوم شهید چمران و آقای غرضی با یکی از برادران دیگر که یادم نیست چه کسی بود، رفته بودند منطقه را از نزدیک بازدید کنند. ما هم رفتیم ستاد لشکر 92. و حدود ساعت 4 بعد از ظهر بود این‌ها برگشتند. که البته شهید چمران رفته بود ستاد خودمان و این جا در لشکر نیامد، اما آقای غرضی و بعضی از فرماندهان نظامی بودند. و ما نشستیم بعد از مباحثات و تبادل نظرهای زیاد متفقاً به یک طرحی رسیدیم و آن طرح این بود که چون شما می‌دانید مشکل عمده‌ی آن روز ما نیرو بود و ما اصلاً نیرو نداشتیم. یعنی لشکرهایمان محدود بود و  همان هم که بود به قول ارتشی‌ها «منها» بود؛ یعنی کم داشتیم. تیپ منها و گردان منها، به این معنا که از استعداد سازمانیش هم تجهیزات کم‌تر داشت و هم نفر کم‌تر داشت. منتها تجهیزات را می‌شد فراهم کرد، ولی نفر را نمی‌شد فراهم کرد. لذا عمده‌ی مشکل طرح این بود که نیرو از کجا پیدا کنیم. لذا آن جا نشستیم و بعد از بحث زیادی که یک کلمه این گفت و یک کلمه آن گفت، بالاخره بعد از 2 الی 3 ساعت به این نتیجه رسیدیم که یک گروه رزمی به نام «گروه رزمی 148» که متعلق به لشکر خراسان بود، بیاید. و این گروه رزمی یک چیزی ست بین گردان و تیپ، یعنی یک گردان تقویت شده‌ی بزرگی را که نزدیک یک تیپ است، به آن می‌گویند گروه رزمی. این گروه در بلندی‌های فولی‌آباد استقرار داشت که مشرف به شهر اهواز است و از نظر ما یک نقطه‌ی خیلی مهم و استراتژیک بود. لذا سعی داشتیم این جا را به هر قیمتی شده نگاه داریم. به همین جهت گفتیم این گروه بیاید با یک گروهان از تیپ 3 لشکر 92 که در همین منطقه بین اهواز و سوسنگرد مستقر است و محل استقرارش  نزدیک همان کوه‌های الله اکبر و پادگان حمیدیه بود. با توجه به این که این لشکر خودش در آن جا یک مواضع و خطوطی داشت که جایز نبود آن‌ها را رها کند، اما یک گروهان را می‌توانست رها کند. لذا گفتیم آن گروهان با این گروه 148 لشکر خراسان که در آن جا مأموریت آمده بود، این‌ها جاده‌ی محور حمیدیه – سوسنگرد را تا خط تماس طی کنند و آن جا مستقر شوند تا بعد تیپ 2 لشکر 92 که قبلاً در دزفول و حالا مأمور به اهواز شده بود، بیاید و از خط عبور کند؛ یعنی بیاید از لابه‌لای این‌ها برود و حمله کند. بنا بر این ما نیروی تکاورمان یعنی نیروی حمله‌ورمان فقط یک تیپ می‌شد و آن هم تیپ 2 لشکر 92 بود که در دزفول مستقر و بسیار تیپ خوبی بود. فرمانده خیلی خوبی هم داشت که خدا حفظش کند و الان نمی‌دانم در کجا ست. این فرمانده به شجاعت معروفیت داشت و من هم دیده بودمش. مرد شجاع و علاقمند و ایثارگری بود. قرار شد ایشان بیاید و برود حمله را با این تیپ انجام دهد. البته نیروهای سپاه و نیروهای نامنظم ما هم که متعلق به ستاد شهید چمران بود، آن‌ها هم بودند و نیروهای سپاه را ما صحبت کردیم بروند داخل نیروهای ارتش ادغام شوند و در آن وقت فرمانده سپاه در آن جا جوانی بود به نام رستمی از اهالی سبزوار. خدا رحمتش کند شهید شد. و این شهید رستمی بسیار بسیار پسر خوبی بود که جزء چهره‌های فراموش نشدنی در سپاه پاسداران، یکی همین برادر عزیز است. ایشان آن وقت فرمانده سپاه بود و از خصوصیات این جوان این بود که با ارتشی‌ها خیلی راحت کار می‌کرد و قاطی می‌شد. یعنی هم او زبان ارتشی‌ها را می‌فهمید و هم ارتشی‌ها زبان او را می‌فهمیدند. ضمن این که ارتشی‌ها او را خیلی هم دوست داشند. اما بعد هم ایشان شهید شد. بنا بر این شد که بچه‌های سپاه به خورد واحدهای ارتشی بروند؛ به این معنا که مثلاً یک گردان ارتشی، صد نفر سپاهی را در داخل نیروهای خودش جا بدهد و بر استعداد خودش بیفزاید. چون این بچه‌ها هم می‌توانستند بجنگند و هم می‌توانستند روحیه بدهند؛ و برای این که شجاع و فداکار و پیشرو بودند، یک کارایی بالاتری به این واحدها می‌دادند. لذا این گروه عبارت از نیروی نظامی و سپاهی بودند و نیروهای نامنظم هم تعدادی بودند در مشت مرحوم شهید چمران که این‌ها قرار بود جلوتر از همه بروند و به اصطلاح خط‌شکن‌های اولی آن‌ها باشند. البته آن‌ها تعدادشان خیلی زیاد نبود، اما یک فرماندهی مثل شهید چمران داشتند که می‌توانست کارایی زیادی به آن‌ها بدهد.

این ترتیبی بود که ما برای کار دادیم و الحمد لله خیالمان راحت شد و گفتیم «ان‌شاءالله فردا صبح، ساعت 3 هم به اصطلاح ساعت حمله‌ی علی‌الطلوع صبح 26 آبان ماه باشد.» لذا ما خوشحال برگشتیم به ستادمان و فوراً رفتم مرحوم چمران را پیدا کردم. توجیهش کردم که قرار این شد. ایشان هم خیلی خوشحال شد و قرار شد دستور را آن آقای سرهنگ قاسمی و فرمانده آن وقت لشکر بنویسد بفرستد برای ستاد ما؛ چون قاعدتاً دستور را می‌نویسند «به کلی سری» و در پاکت‌های لاک و مهر شده می‌فرستند برای همه‌ی واحدهای مشترک و درگیر تا هر کسی وظیفه‌ی خودش را بداند که چیست. لذا ما آمدیم آن جا نشستیم و یک ساعتی صحبت کردیم که آن شب هم جزء شب‌های خاطره‌انگیز من است و واقعاً شب عجیبی بود. آن شب در اتاق نشسته بودیم. من بودم و شهید چمران و سرهنگ سلیمی و شاید یک نفر دیگر بود. یک جوانی هم به نام اکبر، محافظ شهید چمران، خیلی شجاع و خوش‌روحیه و متدین که حقاً و انصافاً یک جوان برازنده‌ای بود، آن شب آن جا رفت و آمد می‌کرد و فردای همان روز در کنار چمران شهید شد. او هم آن شب آن جا رفت و آمد می‌کرد و من اصلاً وقتی آن شب به چهره‌ی او نگاه می‌کردم، می‌دیدم این جوان به نظر من چهره‌ی عجیبی دارد -که شاید واقعاً همان نور شهادت بود، به این صورت در چشم ما جلوه می‌کرد-. به هر حال خیلی شب پر حادثه و خاطره‌انگیزی بود و بالاخره ما نشستیم تا ساعت مثلاً 11 الی 12 صحبت‌هایمان را کردیم. بعد رفتیم بخوابیم که صبح آماده باشیم برای حرکت. من رفتم خوابیدم. تازه خوابم برده بود. دیدم شهید چمران آمده پشت در اتاق من و محکم در می‌زد که «فلانی بلند شو.» گفتم «چه شده است؟» گفت «طرح به هم خورد.» پرسیدم «چه‌طور؟» گفت «بله از دزفول خبر دادند که ما تیپ 2 لشکر 92 را لازم داریم و نمی‌توانیم در اختیار شما بگذاریم.» و این بدین معنا بود که وقتی نیروی حمله‌ور اصلی گرفته شود، دیگر حمله به کلی تعطیل خواهد شد. لذا من خیلی برآشفته شدم که این‌ها چرا این کار را می‌کنند و اصلاً معنای این حرکت چیست؟ و این چیزی جز اذیت کردن و ضربه زدن نخواهد بود. به هر حال بلند شدم و آمدم در اتاق. گفتم تلفنی بکنم به فرمانده نیروهای دزفول. آن وقت تیمسار ظهیرنژاد بود. وقتی تلفن کردم به ایشان که «چرا این دستور را دادید و چرا گفتید این تیپ فردا نیاید و وارد عملیات نشود؟»، ایشان گفت «دستور آقای بنی‌صدر است و علتش هم این است که این تیپ را ما برای کار دیگری می‌خواهیم و آوردیم اهواز برای آن کار. بنا بر این اگر بیاید آن جا منهدم خواهد شد و چون احتمال انهدام این تیپ هست و این تیپ را هم ما لازم داریم و تیپ خیلی خوبی ست، ما نمی‌خواهیم این تیپ را وارد عملیات فردا بکنیم مگر به امر. یعنی این که از سوی فرماندهی یک دستور ویژه‌ای بیاید که برو.»

من گفتم «این نمی‌شود. زیرا که اولاً چرا تیپ منهدم شود؟! و منهدم نخواهد شد؛ کما این که نشد و عملیات فردا نشان داد. به علاوه شما این را برای چه کاری می‌خواهید که از سوسنگرد مهم‌تر باشد؟ وانگهی اگر چنان‌چه این تیپ نیاید، عملیات سوسنگرد قطعاً انجام نخواهد گرفت و نیامدن تیپ به معنی تعطیل این عملیات است. لذا باید به هر تقدیری هست، بیاید. شما خبر کنید و به آقای بنی‌صدر هم بگویید دستور را لغو کند تا این تیپ بیاید و شکی در این نکنید. باید این کار انجام بگیرد.» البته خیلی قرص و محکم این را گفتم. بعد هم مرحوم چمران اصرار داشت که با خود بنی‌صدر صحبت شود. اما من حقیقتش ابا داشتم از این که با بنی‌صدر به مناقشه‌ی لفظی بیفتم. چون هم سرش نمی‌شد و هم بی‌خودی پشت سر هم چیزی می‌گفت و می‌بافت. لذا به دکتر چمران گفتم «شما صحبت کن.» و البته این کار یک فایده‌ی دیگر هم داشت و آن این بود که مرحوم چمران چون در مشکلات وارد نبود، وارد می‌شد. و شهید چمران در این مشکلات حقاً وارد نبود. برای این که ایشان سرگرم کار در اهواز بود و داشت کار خودش را می‌کرد. اما آن مشکلاتی را که در شورای عالی دفاع با بنی‌صدر درگیر بودیم، غالباً شهید چمران خبر از آن‌ها نداشت و لذا موذیگری‌های بنی‌صدر را نمی‌دانست. آن هم به این علت بود که ایشان در جلسات شورای عالی دفاع کم‌تر شرکت می‌کرد و حتی آن اوایل، یا اصلاً شرکت نمی‌کرد و یا خیلی کم. لهذا من دلم می‌خواست خود ایشان مواجه شود و ضمن این که نفس تازه‌ای هم بود، ممکن بود بنی‌صدر را زیر فشار قرار دهد. و بالاخره ایشان تلفن کرد، عین این مطالب را به بنی‌صدر گفت. بنی‌صدر هم گفت حالا ببینیم و قولکی داد. گفت «خیلی خوب. دستور می‌دهم تیپ بیاید.» و اما در کنار همه‌ی این‌ها یک چیزی که قویاً به کمک ما آمد و من فراموش کردم بگویم، پیغام مرحوم اشراقی (داماد امام) بود که اوایل همان شب از تهران با من تلفنی تماس گرفت و گفت «امام فرمودند بپرسید خبرها چیست؟» من گفتم «خبر این است که قرار بر این است که فردا عملیاتی انجام بگیرد و ظاهراً من یک اظهار تردیدی کرده بودم که دغدغه دارم و ممکن است نشود؛ مگر این که امام دستوری بدهند.» ایشان رفت با امام تماس گرفت و آمد گفت «امام فرموده‌اند تا فردا باید سوسنگرد آزاد شود و تیمسار فلاحی هم خودش باید مباشر عملیات باشد (این را هم مخصوصاً قید کرده بودند).» که البته تیمسار فلاحی آن وقت جانشین رئیس ستاد بود و عملاً در عملیات مسئولیتی نداشت و لازم هم نبود شرکت کند. البته می‌آمد و غالباً یک کارهایی هم داشت که کارهای خوبی بود و قوی هم کار می‌کرد -خدا رحمتش کند-؛ لکن در عملیات مسئولیتی نداشت. بلکه مسئولیت را فرمانده نیروی زمینی داشت. من وقتی این را از مرحوم اشراقی گرفته بودم، چون ظاهراً شب و دیروقت بود، نگفتم و یا شاید هم فکر می‌کردم که حالا صبح خواهم گفت و مثلاً شب احتیاجی نیست گفته شود. اما وقتی این مسئله پیش آمد، دیدم حالا وقت آن است که این پیغام را الان برسانیم. لذا نشستم دو تا نامه نوشتم. یکی ساعت 1:30 بعد از نیمه شب، یکی هم ساعت 2. و آن را که ساعت 1:30 نوشتم به آقای سرهنگ قاسمی فرمانده لشکر 92 نوشتم و نوشتم که «داماد حضرت امام از قول حضرت امام پیغام دادند که فردا باید حصر سوسنگرد شکسته شود و سوسنگرد باز شود. بنا بر این اگر تیپ 2 نباشد، این کار عملی نخواهد شد و من این را به تیمسار ظهیرنژاد هم گفته‌ام و ایشان قول دادند با بنی‌صدر صحبت کنند که تیپ بیاید و به هر حال شما آماده باشید که تیپ را به کار گیرید و لذا مبادا به خاطر پیغامی که اول شب به شما از دزفول داده شده، شما تیپ را از دور خارج کنید.» این نامه را نوشتم. ساعت 1:30 دادم به دست یکی از برادرانی که در آن جا با ما بود و گفتم «این را می‌بری. اگر سرهنگ قاسمی خواب هم بود، از خواب بیدارش می‌کنی و این کاغذ را قطعاً به او می‌دهی.» و نامه‌ی ساعت 2 را هم نوشتم به تیمسار فلاحی و برای او همن همین تفصیل و پیغام را از قول امام ذکر کردم؛ با این اضافه که «امام فرموده‌اند آقای سرتیپ فلاحی هم باید در جریان باشد و نظارت کند.» این ماجرا را هم نوشتم که «تیپ را خواسته‌اند از دست ما بگیرند» و گفتیم که «باید باشید و مسئولید بروید دنبال آن که این تیپ را به کار بگیرید.» البته مضمون این نامه‌ها را من اجمالاً به شما گفتم و عین این نامه‌ها را متأسفانه آن وقت از رویشان فتوکپی برنداشتم، اما احتمالاً باید در مدارک لشکر 92 باشد که اگر چنان‌چه الان بروند و نگاه کنند، این نامه‌ها هست. و بعد هر دو نامه را دادم به شهید چمران. گفتم «شما هم یک چیزی ضمیمه‌ی آن‌ها بنویسید تا نظر هر دوی ما باشد.» ایشان هم پای هر کدام یک شرح دردمندانه‌ای نوشت و با توجه به این که ایشان خیلی ذوقی و عارفانه کار می‌کرد، اما من خیلی با لحن قرص و محکمی نوشته بودم، دیدم واقعاً اگر کسی نوشته‌ی مرحوم چمران را بخواند دلش می‌سوزد که ما اصلاً در آن روز چه وضعی داشتیم. به هر حال ساعت 2 این را هم فرستادم برای سرتیپ فلاحی و خوب خاطرمان جمع شد که این کار انجام می‌گیرد. اما در عین حال دغدغه داشتیم؛ چون بارها اتفاق افتاده بود که کار تا لحظات آخر به یک جایی می‌رسید، اما به دلیلی دستور توقف آن داده می‌شد و برای همین بود که دغدغه داشتیم.

به هر حال صبح زود که از خواب بلند شدم برای نماز، درصدد برآمدم ببینم وضع چه‌طور است که دیدم الحمد لله وضع خوب است و شنیدم ساعت 5، تیپ 2 از خط عبور کرده. معلوم بود همان نامه که نوشته شد، این‌ها مشغول شده بودند. یعنی ساعت 5 تیپ 2 از خط عبور کرده بود و اگر چنان‌چه بنا به امر می‌خواستند کار کنند، تا وقتی آن آقا از خواب بیدار شود و به او بگویند و او بخواهد مشورت کند، بالاخره آن امر ساعت 9 صادر می‌شد و ساعت 11 هم عمل می‌شد که هرگز انجام عملیات موفق نبود. یعنی انجام می‌گرفت، ولی یک چیز ناموفق بی‌ربطی می‌شد که قطعاً شکست می‌خوردیم. اما این‌ها ساعت 5 صبح که هوا هنوز تاریک بود، با شروع به کار از خط عبور کرده بودند. یعنی شاید ساعت 4 راه افتاده بودند و شاید هم زودتر. به هر حال مرحوم چمران بلند شدند و رفتند. اما من چون در داخل ستاد مقداری کار داشتم و چند تا ملاقات هم داشتم، ملاقات‌هایم را انجام دادم و راه افتادم رفتم به طرف جبهه و منطقه‌ی عملیات. البته وقتی رفتم آن جا دیدم شهید فلاحی هم رفته و صبح زود عبور کرده بود که آقای چمران و آقای غرضی هم صبح زود رفته بودند در خطوط مقدم و نزدیکی‌های صحنه‌ی درگیری یا در خود صحنه‌ی درگیری. و بالاخره همه‌ی آن‌ها حضور داشتند که وقتی ما حدود ساعت 9 – 9:30 رفتیم، دیدیم نیروهای ما پیش رفته بودند و یک ساعت بعد که حدود ساعت 10:30 بود، سرتیپ ظهیرنژاد هم آمد و ایشان هم رفت جلو، همه مشغول بودند و ما می‌رفتیم در داخل واحدها، عقب واحدهای درگیر پیاده می‌شدیم. با آن‌ها صحبت و احوال‌پرسی می‌کردیم و از عملیات خبر می‌پرسیدیم که دائماً گفته می‌شد خبرها خوب است و پیش‌بینی می‌شد ساعت 2:30 وارد سوسنگرد خواهیم شد. و بعد شاید حدود ساعت 1 بود که من برگشتم اهواز. چون می‌خواستم بیایم تهران؛ کار داشتم. وقتی رسیدم اهواز، خبر شدم که دکتر چمران مجروح شده. خیلی نگران شدم. تا چمران را آوردند. و قضیه آن طور بوده است که چمران و دو محافظش که یکی همان شهید اکبر بود (و فامیلش را الان یادم نیست)، این‌ها مشغول جنگیدن بوده‌اند که تنها می‌مانند و عراقی‌ها آن‌ها را به رگبار می‌بندند. ولی مرحوم چمران که آدم قوی و ورزیده‌ای در جنگ انفرادی بود، خودش بعداً می‌گفت «من آن روز مثل ماهی می‌غلتیدم برای این که مورد اصابت گلوله‌های عراقی قرار نگیرم.» و یکی از محافظینش که همراه ایشان بود، یک گوشه‌ی امنی را پیدا می‌کند و سنگر می‌گیرد. اما آن دیگری یعنی شهید اکبر نتوانسته بود خودش را حفظ کند و شهید شد. آن وقت در حالی که او شهید شده و پای چمران هم زخم خورده بود، یک کامیون عراقی از آن جا عبور می‌کند. چمران می‌بیند که شکار خوبی ست. تفنگ را می‌کشد و کامیون را به رگبار می‌بندد که راننده‌ی عراقی می‌افتد و می‌میرد. بعد ایشان به کمک آن محافظش می‌آید و سوار کامیون می‌شود. در عقب کامیون می‌افتد و محافظش کامیون را برمی‌دارد می‌آید اهواز. یعنی شهید چمرانِ مجروح را از میدان جنگ با یک کامیون عراقی آوردند به محل. و من تقریباً حدود ساعت 2 بود که رفتم بیمارستان، دیدم بحمد الله حالش خوب است. منتها جراحت رانش یک جراحت نسبتاً کاری بود که سی چهل روزی ایشان را انداخت و لذا وقتی ایشان را از اتاق عمل بیرون آوردند، تمام سفارشش این بود و مرتب به من و سرهنگ سلیمی التماس می‌کرد «که شما را به خدا نگذارید حمله از دور بیفتد و حمله را ادامه بدهید.» که همین طور هم شد و الحمد لله ساعت 2:30 بچه‌های ما مظفر و پیروز وارد سوسنگرد شدند.

از جمله‌ی کارهای شیرینی که آن روز شهید چمران کرده بود، این بود که ما در محور عملیات داشتیم می‌رفتیم جلو. پیرمردی تقریباً با همین لباس جنگ‌های نامنظم آمد نزدیک و یک کاغذ از چمران دست من داد و گفت «این را چمران نوشته.» من نگاه کردم دیدم سفارشی کرده و چیزی نوشته به ایشان داده که «برو این را بده به فلانی و بگو فلان کار انجام بگیرد.» من فهمیدم که چون دکتر چمران فکر کرده ممکن است این پیرمرد در آن جا شهید شود، هر چه کرده که پیرمرد برگردد، برنگشته. و بعد هم خود پیرمرد گفت «مرتب شهید چمران به من اصرار می‌کند که من برگردم ولی من چون برنگشتم، بعد به من گفته‌اند پس این پیغام را ببر.» و لذا من فهمیدم چمران وقتی دیده است پیرمرد به حرفش گوش نمی‌کند، نامه نوشته و داده به دستش که این را ببر به فلانی بده که چیز لازمی ست تا از مهلکه پیرمرد خودش را بدین وسیله نجات داده باشد. به هر حال بحمد الله آن روز ما وارد سوسنگرد شدیم و سوسنگرد به برکت فداکاری‌هایی که برادرها کردند، فتح شد. که البته بچه‌های جنگ‌های نامنظم آن روز خیلی کار کردند و شاید 1 الی 2 کیلومتر جلوتر از نیروهای دیگر بودند و خود شهید چمران هم جلو بود. در حالی که آن روز ارتش هم انصافاً دلاوری کرد. یعنی همین تیپ 2 لشکر 92 و هم‌چنین آن بخش دیگر، یعنی همان گروهی که خط را داشتند و احتیاط محسوب می‌شدند و هم عقبه را نگه داشته بودند، خیلی فداکاری کردند. با توجه به این که بچه‌های سپاه هم در داخل واحدهای ارتشی آن روز کار می‌کردند و این حادثه‌ی بزرگ و حماسه‌ی شیرین بحمد الله به وقوع پیوست.

موفق باشید.

معرفی اعضای شورای مرکزی جدید جنبش عدالتخواه دانشجویی

شورای مرکزی جنبش عدالتخواه دانشجویی معرفی شدند. به گزارش عدالتخواهی مهدی خوجگی، اشکان صفری، وحید اشتری، علی محمدزاده، لیلا اقبالی، سلمان کدیور و رضا نورسته اعضای شورای جدید جنبش عدالتخواه دانشجویی را تشکیل می‌دهند. همچنین در اولین جلسه شورای مرکزی مهدی خوجگی به عنوان دبیر انتخاب گردید.

روستایی در فارس که ۱۵ سال است آب ندارد!

به گزارش آژانس خبری شیراز «شیرازنا» روستای «زیرزرد» از روستاهای توابع شهرستان ممسنی در قسمت تنگ لله جاوید استان فارس است که گزارشی از عمق محرومیت و فقر در این روستا توسط ماهنامه نورباران ممسنی ارسال شده است که عیناً منتشر می‌شود …

«زیرزرد» روستایی به رنگ تمام محرومیت‌ها

… همراه شایانی –از اعضای شورای اسلامی روستای چم‌زیتون- عازم روستای «زیرزرد» شدیم. شایانی در راه گفت: روستای چم‌زیتون و بسیاری از روستاهای تنگ‌لله با وجود اینکه کنار خط لوله گاز هستند از نعمت گاز محرومند و خوشبختانه در دوره‌ی نماینده قبلی گازرسانی به روستای مهرنجان و چند روستای دیگر به تصویب رسید اما بیشتر روستاهای این بخش فاقد گاز خانگی هستند.

عضو شورای اسلامی چم‌زیتون با بیان اینکه متاسفانه نامه‌ها و مکاتبات ما برای رسیدگی به محرومیت روستای «زیرزرد» تاکنون موثر نبوده‌است، ادامه داد: شورای اسلامی چم‌زیتون مسئول پیگیری مشکلات «زیرزرد» می‌باشد.

بین مسئولان در مورد راه ارتباطی این منطقه اختلاف است!

ایشان در مورد راه ارتباطی منطقه تنگ‌لله افزود: این راه متعلق به شرکت ملی گاز است و همیشه بین این شرکت و اداره مسکن راه و شهرسازی اختلاف‌ها و کشمکش‌هایی وجود دارد.

جاده فرعی، پرپیچ، خاکی و ناهموار را به طرف «زیرزرد» طی ‌نمودیم. انتهای جاده درست بالای آبادی زمینی به مساحت ۱۵۰ متر مربع به عنوان محل بارگیری وسایل مورد نیاز آبادی و حمل آن به داخل روستا از قبیل موادغذایی و علوفه دام، استفاده می‌شد.

روستای زیرزرد در دره‌ای تقریباً عمیق واقع شده و خانه‌های روستا به صورت پلکانی و کوهپایه‌ای در دو طرف دره با مصالح محلی بنا گردیده‌ است.

مخمل شایانی از اهالی روستا خوشحال و به خیال اینکه ما از مسئولان هستیم به استقبال‌مان آمد و قبل از معرفی ما شروع به صحبت کرد: روستای ما فاقد امکانات است و ما برای تهیه‌ی آب مشکل داریم و مجبوریم با حیوانات باری و یا پیاده فاصله‌ای معادل ۲ کیلومتر را برای آوردن آب طی ‌کنیم.

تلفن و برق داریم ولی ۱۵ سال است مشکل آب داریم!

یاسر دهقان یکی از جوانان آبادی اظهار داشت: این روستا، روستای محرومی است البته امکاناتی مانند تلفن و برق داریم اما مشکل عمده‌ی ما که تامین آب است حدود ۱۵ سال است که همچنان لاینحل باقی‌ مانده‌است. بار‌ها مشکلات خود را بیان کرده‌ایم اما به نظر می‌رسد که ما ایرانی نیستیم که به مشکلات ما رسیدگی نمی‌شود.

تنها مدرسه روستا تعطیل است!

وی افزود: تنها مدرسه‌ی آبادی نیز تعطیل است و دانش‌آموزان نیز مجبورند یا ترک تحصیل کنند و یا به سختی به روستاهای همجوار بروند.

مسئولان تصمیم گرفتند کاری به کار ما نداشته‌ باشند!

ابراهیم دهقانی از اهالی گفت: این روستا حدود ۲۵ خانوار و ۱۲۰ نفر جمعیت دارد که در مواقع انتخابات این آمار به ۲۰۰ نفر هم می‌رسد. در اوایل انقلاب از طریق تلمبه و آب‌انباری که در بالای روستا ساخته‌شده به وسیله‌ی لوله‌کشی از چشمه‌ای در کنار روستا، آب مصرفی تامین می‌شد اما بعد از مدتی که تلمبه خراب شد و تعمیرهای پی در پی خطوط لوله و تلمبه صورت گرفت مسئولان دیگر تصمیم گرفتند کاری به کار ما نداشته‌ باشند و الآن حدود ۱۵ سال است که آب نداریم.

وی ادامه داد: در زمستان، ما مجبوریم فاصله‌ی زیادتری را برای تامین آب طی کنیم البته مشکل دیگر ما این است که از نظر امکانات بهداشتی نیز در مضیقه هستیم.

در زمستان امکان رفت‌و‌آمد به روستا کمتر می‌شود

مردم روستای زیرزرد را به امید انعکاس و حل مشکلات آن‌ها ترک نمودیم. در راه مسئول تعاونی روستای چم‌زیتون گفت: راه ورودی روستا مشکل اساسی دارد و در زمستان امکان رفت‌و‌آمد به روستا کمتر می‌شود. شایانی ادامه داد: جمعیت این روستا در سال قبل ۷۰ خانوار بود که به دلیل محرومیت و عدم‌ رسیدگی الآن به حدود ۲۵ خانوار رسیده‌ است.

__________________

«زیرزرد» و «جم زیتون» از روستاهای توابع شهرستان ممسنی در قسمت تنگ لله جاوید هستند.

منبع: آژانس خبری شیرازنا

نشریه و ویژه‌نامه خصوصی‌سازی امکانات دانشگاه

طرح خصوصی‌سازی خوابگاه‌ها و امور رفاهی دانشگاه‌ها چندی پیش در صندوق رفاه وزارت علوم به تصویب رسیده است و به دانشگاه‌ها ابلاغ شده است. بر طبق زمان‌بندی اعلام شده این طرح از اول مرداد 1390 آغاز شده و تا سال 1392 به پایان می‌رسد.

اگر کمی دقت شود نقدهای اساسی به این طرح وارد است که در جزوه «بررسی خصوصی‌سازی دانشگاه‌ها» بدان پرداخته شده است.

برای دانلود این جزوه میتوانید از لینکهای زیر استفاده کنید:

دانلود جزوه بررسی خصوصی‌سازی دانشگاه آماده چاپ

دانلود جزوه خصوصی‌سازی دانشگاه برای مطالعه در رایانه

سایر نشریاتی که در این زمینه منتشر شده است را میتوانید از لینکهای زیر دریافت کنید:

دانلود نشریه «قسط» ویژه بحث خصوصی‌سازی دانشگاه و دانشجوی پولی

نشریه «دو کلمه حرف حساب» شماره 11:  دانلود مستقیم | دانلود از لینک غیر مستقیم

نشریه «دو کلمه حرف حساب» شماره 9: دانلود مستقیم | دانلود از لینک غیر مستقیم

لینک مرتبط: